یه چشم آلبالو یه چشم گیلاس
برگی از تقویم زندگی من
توی این مدتی که به ازدواج با نوید فکر میکردم تونستم خیلی خوب خودمو بشناسم. الان دیگه تا حد زیادی میدونم که توقع من از خودم ، از زندگی و از مرد آیندم چیه. فهمیدم که من آدمی نیستم که بخاطر رسیدن به خواسته هام کسی رو به بازی بگیرم یا تن به هر چیزی بدم. فقط میتونم بگم که مثل همیشه دوستون دارم. همه این روزه هارو خوندم که بگم من دیگه اون بهار بیکار سابق نیستم.به احتمال 99.5% با اوضاع جسمی که من دارم شب دیگه جنازم میرسه خونه.دیگه نمی رسم تا آپ کردین بپرم بیام بخونم نظر بدم.بنابراین اون دسته از کسانی(گلاب به روتون ،روم به تیفال با شما نبودم،دارم اونه نوعی رو مثال میزنم) که در کامنت گذاری دادو ستد میکنن(یعنی اگه کامنت بذاری کامنت میذارن اگه نذاری نمیذارن)خیالشون راحت باشه به خودشونم سختی ندن من دیگه از هفت دولت آزادم.فلذا تصمیم با خودشونه از من توقع اضافی نداشته باشند.(حتی شما دوست عزیز) پ.ن: فقط میگم که دوستون دارم اثر زنده یاد "فریدون مشیری" پ ن: همه تا حالا حداقل یه بارشعر " کوچه" فریدون مشیری رو شنیدن. مطمئناً اگه یه خاطره شیرین یا حتی تلخ داشته باشن این شعرو که بشنون بی اختیار ته دلشون یه جوری میشه و یاد یه جاهایی یا یه چیزایی که براشون خاطره انگیزه میفتن. برعکسشم صدق میکنه یعنی شما یه جایی میری که برات خاطره انگیزه و بی اختیار این شعرو زیر لب زمزمه میکنی : بعد اون چیزایی هم که ته دلمه رو شما اینجوری میدیدین(اگه تونستین این فعل رو سه بار پشت سرهم صرف کنین امتیاز وبلاگم برا شما) گیج و منگم (والا چیزیم نخوردما) . حیف که فصل پاییزه وگرنه میرفتم احمدی نژادو قورتش میدادم .بعد یه گوشه راحت مینشستم و ته دلم راضی و خوشحال لبخند میزدم و خطاب به برایان تریسی میگفتم برو خوش باش بالاخره تونستم قورباغه زشتمو قورت بدم. مژده جون من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده و اون اینه که یه خاطره از روز اول مهر تعریف کنم. پ.ن:
یاد گرفتم که برا خاطر کسی از خواسته هام نگذرم.چون این مطمئناً و در نهایت به ضرر هردو طرف میشه.![]()
تا الان فکر می کردم که این محبت های با جا و بی جای من به طرف مقابلم اسمش عشقه ولی حالا می فهمم که اسمش خریت محض بوده.![]()
نوید واقعاً مرد خوب و جا افتاده ای هست. بر عکس همه مردای ایرانی که تمام تلاششونو میکنن تا اعتماد به نفس شریکشونو بگیرن اون به من یاد داد تا شخصیتمو و جایگاهمو توی زندگی تثبیت کنم.
وقتی که باهاش صحبت میکنم توی تک تک سلول های بدنم احساس دگردیسی میکنم.
یه تحول بزرگ توی منی که اگه ازشدت ناراحتی دق میکردمم حاضر نبودم بیانش کنم یا با طرفم صحبت کنم بوجود اومده.حالا دیگه خیلی راحت در مورد احساسم و علایقم بدون رودربایستی و ترس از اینکه طرف مقابلم از دستم ناراحت بشه یا چهره ای که از خودم ساختم دچار خدشه بشه حرف میزنم.
قبل تر از این اگه یه جا میخواستم خودم رو بیان کنم پشتش حتماً یه احساس غرور توام با منیت بود ولی حالا خیلی راحت خودم رو ابراز میکنم و میگم منم که منم ولی خیلی آزاد و رها بدون هیچ حس بد و آزاردهنده ای.
و من اینهارو همه مدیون نویدم.
نوید مردیه که واقعاً شعور زندگی کردن با یک زن رو داره. میدونه که چطور باید یک زن رو راضی نگه داره تا بقول خودش زنش روش تقلب نکنه.
من همه اینارو فهمیدم ولی هنوز یه چیزی رو نفهمیدم و اون اینه که وقتی یه مرد میاد و توی چشات زل میزنه و میگه من همه زندگیمو میریزم به پات و در عوض فقط محبت و توجه تو رو میخوام باید چی گفت ؟ ...
روزای آخر فصل پاییزه و من دارم یه رابطه جدید رو تجربه میکنم. یه ماه بعد از استخدامم رئیسم ازم خواستگاری کرد. برام عجیبه ولی همه اون شرایطی رو که ایده آل من بود یه جا داره حتی بیشتر و بهتر.ولی اون وسط مسطا یه چیزایی هم هست که منو اذیت میکنه.
اینو مطمئنم که با شراطی که اون داره روی هر دختری که دست بذاره توی ایران بهش نه نمیگن ولی چرا من بهش گفتم نهههههههههههه مسئله ایه که هنوزم برام حل نشده .
نوید یه مرد خوش قیافه،خوش تیپ،پولدار،خوش اخلاق،مهربون که هیچ یک از اخلاقای بد مرد ایرانیو نداره،گوش شنوا داره و فوق العاده انتقاد پذیر،خوش مشرب،ولخرج ، تازه از آمریکا اومده و اینجا یه بیزینس راه انداخته....
ولی...............
من حس خوبی ندارم.
فکر میکنم پشت این ظاهر خندون و آروم یه مرد خشک و محکم نشسته.فکر میکنم تفاوت سنی زیادمون الان نه ولی چند سال دیگه میتونه شدیداً مشکل ساز باشه.فکر میکنم اینا همش درباغ سبزه و ....
همه اینارو بهش گفتم ولی اون قبول نداره.میگه بخاطر مردای اینجا تو به همه مردا بدبینی.میگه تو فقط بله روبگو بقیه چیزا با من.
مشکل باهم زیاد داریم ولی اون میگه که همش حل میشه و من میگم که بعداً بیشتر میشه و بزرگتر.
اون از من یه توجه صد در صد نسبت به خودش میخواد که انجامش برای من جزء سخت ترین کارای دنیاست.
قضیه اون دوست جونی رو تمام و کمال بهش گفتم و حالا روش حساس شده.میگه مگه من چیم از اون پسره کمتره که اونو اونقدر دوست داشتی ولی منو رد میکنی.
۲۵ سال اونور زندگی کرده و حالا یه یانکی تمام عیاره. رفتاراش،برخورداش،تیپش،غذا خوردنش، همه و همه اونجاییه.
همیشه میگفتم که من مرد ایرانیو نمی خوام.حالا با دیدن اون فهمیدم که من مرد غیر ایرانی هم نمیخوام.
بخاطر تفاوت سنیمون هردومون نگران هستیم. اون از این میترسه که من دلم پر بکشه و از پیشش برم.منم از این میترسم که چند وقت دیگه دلم یه مرد با شر و شور جوونی بخواد و ....
خیلی فکر کردم.دیدم واقعاً یکی از دلایلی که منو به اون دوست جونیم علاقمند کرده بود همین حس و حال جوونی بود.اون سر به سر گذاشتنا،سر و کله زدنا ،شیطنت کردنا و....
نوید یه مرد 45 سالست که بخاطر ظاهرش و برخورداش 37-38 سال بیشتر نمیزنه.خیلی پرانرژی و سرحاله ولی ولی ولی بازم اون انرژی جوونی رو نداره. با اینکه از من بشاش تر و سرحال تره ولی بازم در کنارش احساس کسالت و سرخوردگی میکنم.
خیلی از چیزاشو نمی تونم قبول کنم که خودمم دقیقاً نمی دونم چیه.ولی یه چیزی هست که منو پس میزنه.
نمی دونم باید چکار کنم.
بهاری که میگن بی تفاوته نسبت به همه چیز و همه کس ، حتی خودش.![]()
خیلی حرفا برا نوشتن دارم ،نمی گم گفتن چونکه از این به بعد فقط و فقط میخوام برا خودم بنویسم. میخوام بنویسم یه چیزایی رو تا هیچ وقت فراموشم نشه.فراموشم نشه که همون چیزی رو که آرزوشو داشتم و همه فکر و زندگی من شده بود حالا همونو هستی گذاشته جلو روم و من دارم به طرز وحشتناکی پسش می زنم. فراموشم نشه که اگه یکی یه جا دل منو رنجوند و احساسمو به بازی گرفت منم الان دارم همون کارو با یه نفر دیگه میکنم.
فراموش نکنم که توی یه روز همه اونایی رو که میخواستم برای همیشه فراموش کنم و بذارم کنار بخاطر کارم دیدم و باهاشون همکار شدم.
مثلاً قرار بود برم وردپرس و اونجا بنویسم ولی ظاهراً من شدم کفتر جلد بلاگفا.بسکه نیومدم اینجا پسورد اینجارو هم یادم رفته بود.![]()
ممنونم از همه اونایی که توی این مدت منو فراموش نکردن و سراغمو گرفتن.توی این مدت واقعاً گرفتار بودم.هم بخاطر کارم هم بخاطر مسائل حاشیه ای دیگه.
سعی میکنم اینجارو دوباره مثل قبل کنم با یه سری تفاوتهای کوچولو.
![]()
اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم
این آخرین پستیه که من اینجا مینویسم .پست بعدی فقط آدرس وبلاگ جدیدمو میذارم(البته ممکنه یه هفته دیگه باشه.شایدم زودتر).هرکسی که خواست بیاد قدمش بر چشم ولی کادو خونه جدید فراموش نشه.![]()
و اما متن اصلی وصیت نامه:
خواهرم ، برادرم ! من از امروز تبدیل شدم به یه دونه بهار شاغل
که دوشیفته کارش یعنی از 8 صبح تا 8 شب.محل کارشم تا خونش 8 فرسخ فاصله داره
یعنی اگه ماه رمضان بود دیگه نمی خواست روزه بگیرم،مسافر به حساب میومدم
.بعد اون وسط مسطا با اجازه و تشویق رئیس جونم
(این قضیه داره ایشالا تو وبلاگ جدید اگه یادم بمونه میگم براتون(فقط بگم که رئیسم خیلی خارجینیه
)) دو روز در هفته کلاس حسابداریم دو روزم کلاس زبان
.مرخصی خواهرمم تموم شده به سلامتی از چند روزه آینده باید یه بچه 5 ماهه
هم به دوش بکشم.فکر کن من میشم مثل اوشین که بچشو میبست پشتش میرفت مزرعه. یعنی با این اوصاف من رسماً به ..... خواهم رفت.![]()
اینارو گفتم که پس فردا نیاین بگین این داره کلاس میذاره و از این چیزایی که خودتون میدونید.و سعی میکنم در حد وسعم وبلاگو آپ کنم.
من همه تون رو دوست دارم.اینو دارم جدی میگم.از بودنم در کنار شما خیلی خوشحال هستم و توی این مدت خیلی به من روحیه دادین و در خیلی از مواقع خوشحالم کردین ازته دل.
این پست رو نوشتم که بعد برا کسی دلخوری پیش نیاد.وگرنه من که از دوستای این بیرونم خیری ندیدم ولی در عوض وجود شما جای خیلی چیزا رو پر کرد.![]()
![]()
![]()
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار.
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود.
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوییا مرده ی سرگردان بود.
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند.
کس نپرسید کجا رفت، که بود
که دمی چند در اینجا گذراند
این منم خسته در این کلبه تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست.
من اگر سایه خویشم یا رب
روح آواره من کیست؟کجاست؟
۱.این هفته نیستم.بر میگردم با یه سری اتفاقای نووووووووو![]()
۲.این شعرو حفظ کنید آخر هفته اومدم ازتون میپرسم باید از بر بلد باشید.![]()
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
.
.
.
ولی نمیدونم چرا من این جوری نیستم.در واقع میترسم .میترسم از اینکه من بی احساس باشم یا تا حالا واقعاً عاشق نشده باشم. با دوست جونی که دوست شده بودیم من آهنگ "Ring my bells" انریکه رو گذاشته بودم واسه زنگ اون.اونم همین زنگو گذاشته بود روی گوشیش واسه من که زنگ میزنم.اون موقع من شرطی شده بودم از صد فرسخی هم که صدای این زنگ حالا از هرجا و برا هر کی ، حتی از بلند گوهای مسجد !!!!! به گوش من میخورد مثل این کماندوها میپریدم روی گوشیم.ولی دقیقاً از همون لحظه ای که رابطمون فید شد و تلفنی خداحافظی کردیم (پس چی؟فکر کردین با گیس و گیس کشی ما بهم زدیم؟؟!!) دیگه توی هرچیزی که به اون ربط داشت سِر(سُر نه ها) شدم. دیگه حتی گذشتن از کوچه ای که خونش بود و محل کارمون که با هم بودیم و دوستان مشترکم هیچ واکنشی در من بوجود نمیاره چه برسه به تداعی خاطره.درست مثل اینکه همش یه خواب کوتاه بوده که من ازش بیدار شدم...
اولای ماه رمضون دوباره زنگ زد.بهش میگم چرا هنوز به من زنگ میزنی.میگه میخوام بیام اونجا.میگم خوب بیا به من چه.میگه برام پیش همون دکتره که قبلاً منو برده بودی وقت میگیری؟(ماشالا هممون هم سالمیم) میگم آره ولی چرا همونجا نمیری دکتر؟میگه میخوام بیام تورو ببینم!!!!(حالا هر کی ندونه فکر میکنه من دکتر خانوادگیشم).بهش گفتم تو اگه میخواستی منو ببینی وقت زیاد داشتی پس منو بهونه نکن.اگرم بیای اینجا مطمئن باش منو نمیبینی.
از یه جا شنیده بودم که میخواد نامزد کنه(چند ماه پیش) نمی دونم به کجا رسیده و رغبتم نمیکنم ازش بپرسم( به قول دختر داییم همه از کنجکاوی زیاد رنج میبرن، من از عدم کنجکاوی).اگه واقعاً نامزد کرده پس چرا اینقدر داره به من زنگ میزنه؟هان؟(نمیگم نکرده ولی میگم غلط کرده نامزد کرده بازم به من زنگ میزنه)
.
.
.
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب،ناله تلخي زد و بگريخت
یه سالی بود که ازش خبر نداشتم.یعنی بعد از یه سری مشکلاتی که توی دانشگاه براش پیش اومده بود و تعلیقش کرده بودن دیگه کم کم ازش بریدم و رابطمو باهاش قطع کردم تا اینکه یه روز زنگ زد.گوشی رو که برداشتم زد زیر گریه.پشت تلفن فقط زار میزد و التماس میکرد.نمی دونستم چی شده. ولی نگرانم نشدم.هرچی بود امکان نداشت از گندی که دفعه قبل زده بود بد تر باشه.وسط گریه هاش گفت که حامله شده (نا مشروع) .ازم میخواست یه فکری براش کنم.یه نفرو پیدا کنم که براش سقط کنه.بهش گفتم که حقشه.جز اینم انتظاری نداشتم.حالا بکشه تا بفهمه عاقبت این کارا چیه.التماس میکرد میگفت بار آخره .دیگه توبه.پشیمون شده.یادم افتاد به دوستم که میگفت خواهرش ناخواسته حامله شده و دیگه بچه نمی خواد.اونم رفته بود یه جا بدون اینکه شوهرش بفهمه سقط کرده بود.بهش گفتم از دوستم میپرسم خبرشو بهش میدم.چاره دیگه ای نداشتم .باید کمکش میکردم وگرنه اوضاعش از اونم بدتر میشد.آدرسو گرفتم و بهش دادم.میگفت تو هم باهام بیا میترسم.باهاش نرفتم.
رفت و بچه رو سقط کرد.سه ماهه بود.بعدش سر به سرش میذاشتم میگفتم مامام کوچولو(اون موقع فقط 21 سالش بود) حالا میخوای اسم بچتو چی بذاری؟میخندید و میگفت آقا سپهر.
دوباره رفت و من ازش بی خبر تا یه شب خوابشو دیدم که خیلی ناراحته.چادری شده بود و آروم .فرداش بهش زنگ زدم.میگفت آره خوابت درست بوده.دیگه دور تمام آدمای قبلی رو خط کشیدم.برگشتم خونه و دوباره دارم درس میخونم.بهش گفتم دیگه ولت نمی کنم . همیشه باهم میمونیم.
بعد از یه مدت ازش پرسیدم که اون بچه رو چجوری سقط کردی؟گفت کدومو؟گفتم یعنی چی کدومو ؟گفت آخه سه تا بودن تو کدومشونو میگی؟بهش گفتم مگه تو همون موقع نگفتی دیگه توبه پشیمون شدی؟خیلی خونسرد گفت شد دیگه.
همون جا فهمیدم که این دختر دیگه درست بشو نیست یا لااقل به این راحتی ها درست نمیشه.بد جوری تو گند و لجن فرو رفته بود.
یه مدت بعد انتقالی گرفت رفت یه شهر دیگه برا دانشگاه و من دوباره ازش بی خبر.دیشب دوباره خوابشو دیدم.حالش خیلی بد بود.عصبی بود و تحقیر شده و ....
نمی دونم باید چکار کنم.
نمی دونم اصلاً باید کاری بکنم یا ...
این پست رو فقط به این دلیل گذاشتم تا همه بدونن که من حالم خوبه.خوب که میگم نه از این خوبای معمولی ها .نههههههه. عزیز جان از اون خوبا.
یعنی اگه میشد حالات روحی و تفکرات الان منو مجسم کرد و بهشون ظاهر بیرونی داد چیزایی که توی مغزم میگذره این شکلی خودشونو نشون میدادن
دلم میخواد صبح تا شب فقط و فقط مهدی مقدم گوش بدم.بسکه حال میده صداش.
دو هفته تو فاصله 5 سانتی یه بچه 5 ماهه بودن که علاقه زایدالوصفی داره برا اینکه این دنیای کثیف رو هر چه زودتر بشناسه و فکر میکنه برای رسیدن به هدفش باید از سر و کول خاله بیچاره حتماً بالا بره.
در عرض 10 دقیقه 4 مرتبه زانوم محکم کوبیده شده لبه تیز تخت و الان زانوی راستم تا نمیشه.
تمام اونایی که دوران دانشجوییم میگفتن تو فقط مدرکتو بگیرررررررررر.کارت با من (این من روهم یه جوری میگفتن انگار که مثلاً قرار بوده دور دهم بشن وزیر کار و امور اجتماعی).حالا همشون شدن یه قطره رفتن تو 8 فرسخی اعماق زمین.یکیشونم رفته آسمون قراره هر موقع روی خط استوا برف اومد اونم باهاش بیاد زمین.
از نظر مالی اوضام فوق العاده خرابه.جسمانی و روحانی(همون روحی)و اخلاقی و قیافتنی هم به همین ترتیب.
سگ شدم اساسی.اونم نه از این سگای خوشکل مینیاتوری.از اونایی که واکسن نزدنو پاچه میگیرن.
فکر کن رفتم آزمون استخدامی دادم همه سئوالارو با هر جون کندنی بوده جواب دادم.توی راه برگشتن یادم افتاد که قسمت پایین برگه جوابا جای خالی اسم و فامیل و امضا رو یادم رفته پر کنم.یعنی من اینقدر الان حالم خوبه اینقده خوبم که دلم میخواد مانیتور 17 اینچمو قورت بدم.![]()
تصمیم گرفتم برم یه عکس پرسنلی خوشکل بگیرم بدم بزنن صفحه اول یاهو به عنوان آینه عبرت.زیرشم بنویسن بهار هستم یک مسافر.شایدم رفتم با احمدی نژاد یه عکس گوگوری دونفره چیک تو چیک گرفتم تا همیشه یادم بمونه چقدر بد بخت بودم.![]()
![]()
پ.ن:
کسی میدونه اسم این اسکلت های تمام قدی که توی مطب این پزشکاس اسمش چیه؟![]()
همیشه رفتن و گذاشتن و دل بریدن رو دوست داشتم.همیشه عاشق روزای آخر بودم حالا برا هرچی که باشه.یه سفر، یه رابطه ، یه کار و یه ....
همه ایناره دوست دارم چون میدونم پس همه رفتنا و گذاشتنا و بریدنا یه چیز تازه و نو منتظرمه.یه جای جدید ، یه رابطه جدید ، یه کار جدید و یه ....
این روزا دوباره هوای عاشقی کردن زده به سرم.هوای رفتن.....هوای هر چیز تازه و نو
قبل از هر چیزی باید بگم که این کار برای من یکی از سخت ترین کارای ممکنه
.چون ماشاالله حافظه دارم توپپپ.ماهی گلی پیشم لنگ میندازه ولی چه کنم که مژده خانومه دیگه.عزیییییییز دل ما.![]()
تا اونجایی که من یادم میاد از وقتی تونستم دست چپ و راستمو تشخیص بدم(گرچه الآنم بعضی وقتا اشتباه میکنم)
هیچ وقت خدا یه هفته اول مهر و یه هفته بعد از عید نوروز مدرسه نمی رفتم .بجز همون کلاس اول دبستان که اونم چیزی ازش یادم نیست چه برسه به روز اولش.![]()
بعداْ نوشت:
من الان چهار ساعته درگیرم و دارم به دوران دبستانم فکر میکنم.ولی اگه شمایی که با من نبودی چیزی از اون روزای من یادت میاد منم از خودم یادم میاد.(خیلی زشته نه؟؟)![]()
تنها چیزی که یادمه این بود که همون موقع که رفتیم سر کلاس(اصولاً باید روز اول بوده باشه)برای اینکه گولمون بزنن و تشویقمون کنن ازمون سوال میپرسیدن(یادم نیست چه سئوالایی) به هرکسی که درست جواب میداد جایزه یه مداد میدادن.منم جواب دادمو و مداد رو جایزه بردم ولی همون روز یه از خدا بی خبری ازم برش داشت.![]()
این بود یه شروع غم انگیز واسه من توی همون اولین روزهای دبستان رفتنم.![]()
از اونجایی که لنگه کفشم در بیابان نعمت است اینو بگم چون اعتباری نداره دو روز دیگه اگه خوستم دوباره خاطره از اون موقع هام بگم حافظم یاری کنه.![]()
توی سنه دبستان که بودم فیلم ترسناک زیاد میدیدم(البته برای اون سن ترسناک).یادم میاد فیلم ترمیناتورو که دیده بودم تا کلی وقت همش فکر میکردم یه آدم فضایی میاد و منو میندازه توی مواد مذاب.یا فیلم موشهای آدم خوار و پلیس آهنی شده بودن کابوس دوران کودکی من
.بدترینشم که تا نصفه دیدم بقیشو نتونستم ببینم (هیچ وقتم نمیذاشتم کسی اون فیلمو ببینه تا روشن میکردن من جیغ میکشیدم و گریه میکردم) کلاس 1999 بود.
بعد من از این فیلما الگو برداری کرده بودم. ته دبستانمو میخورد به یه باغ که همش درختای کاج توش بود یه بوته گل وحشی اول همین باغ بود که سر همون بوته هم گل های آبی بود هم صورتی هم قرمز(گل های ریز خیلی قشنگی داشت)من به بچه هایی که دورش جمع میشدن گفته بودم که این گل گوشتخواره اگه نزدیکش بشین میخوردتون.این گوش به گوش به همه رسیده بود کسی نزدیکش نمی شد
.خودم زنگ آخرو که میزدن میرفتم همه گلهاشو میچیدم حالشو میبردم.![]()
این بود انشای من از اون موقع ها....
نیازمندیها:
یک دونه انسان شریف و هم نوع دوست آشنا به ورد پرس و نرم افزارهای موبایل و کامپیوتر ترجیحاً قد بلند، چشم و ابرو مشکی(هرچی باشه فصل پاییزه)
،مهندس،خوش سر و زبون به همکاری دعوت میشود.با حقوق و مزایای کاملاً رایگان.
من خیلی از وبلاگای بلاگفا رو نمی تونم باز کنم.من جمله وبلاگ خودمو.فقط من اینجوریم یا شما هم همین مشکلو دارین؟![]()
| Design By : Night Skin |


